هانس کریستین آندرسون
قصه خوانی:
من در اینجا چند قصه را از کتاب هانس کریستین آندرسون انتخاب کردم و به صورت خلاصه تایپ کردم.
ترخدا بخونینشون چون واسشون زحمت کشیدم چون خیلی جالب هستن.اگه خوشتون اومد دیگه به سخاوتمندی شما مربوط می شه که نظر می دید یا نه!
نام داستان:جانی ساده لوح
در حومه یکی از شهر های دور افتاده خانه ای قدیمی و اشرافی بود در آن خانه زیبا و مجلل اشراف زاده ای پیرکه دو پسر داشت زندگی می کرد.آنها فکر می کردند که بسیار باهوش هستند ، واظهار می کردند که اگر ما فقط نصف معلوماتی را کهدر طول زندگی کسب کرده ایم بکار بگیریم می توانیم هر کاری را بخواهیم انجام دهیم.به همین جهت هر دو برادر می خواستند با دختر شاه ازدواج کنند. زیرا شاهزاده خانم اعلام کرده بود ، با فردی ازدواج خواهد کرد که بتواند خیلی ساده و روان صحبت کند و براحتی بهترین کلمات را برای پاسخ به سوالات وی انتخاب نماید.
بهذ مردانی که مایل بودند برایخواستگاری شاهزاده خانم به قصر شاه بروند یک هفته مهلت داده شد تا خود را کاملا آماده سازند. دوبرادر احساس می کردند که مهلت داده شده به قدر کافی طولانی هست،زیرا آنها معلومات لازم مقدماتی را که دانستن آن برای هر فردی لازم و ضروری است دارا است بنابراین در سرتاسر هفته داده بود،به عنوان همسر آینده او برگزیده شد.او شاه کشور گشت و یک تاج شاهی به او اهدا گردید،و روی تخت سلطنت نشست.
اما در مورد سردبیر و مقاله ای که قرار بود فردا در روزنامه اش چاپ شود.سردبیر با خود فکر کرد که این جملات بسیار احمقانه است و هیچکس آنه را باور نخواهد کرد،بنابراین او تصمیمگرفت مقاله ای در روزنامه اش چاپ نکند.به این ترتیب هیچ کس از سخنا نی که بین جانی و شاهزاده خانم رد و بدل شد اطلاع نیافت!!!
والا من خودمم نمی دونستم آخرش اینتوری تموم می شه!!؟؟
